بام سبز
ماهنامه سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و ورزشی 

جدیدترین شماره ماهنامه بام سبز منتشر شد

در پنجمین شماره می خوانید :

چرا مدیران ارشد نالایق،  از افراد ضعیف در سطوح مدیریتی استفاده می کنند / سید امین رضوی

همه رنجی که برنج دارد/ علی علیزاده ازبری

بحران زیست محیطی زباله های پلاستیکی و روز بدون پلاستیک/ فرانک پیشگر

نخستین گروه ها و جمعیت های فرهنگی در گیلان / محمود اصغري

یادی ازصف نانوایی ی ” کربلایی عباس ” / بهمن مشفقی

چهره هاي ماندگار / آیت الله مهدی مهدوی لاهیجی

م ـ راما  و زمانه اش / محسن بافکر لیالستانی

داستان / من که کاری نکردم! / حسن فرهنگ فر

گفت و گو با جواد تکجو / من برای بچه های خودم تبعیض قائل نمی شوم

حكم ذوقي يا داوري زيبا شناختي - بخش دوم / عباس گلستاني

و با اشعاری علی صبوری، رضوان ابوترابی، حمیدرضا اقبالدوست، علیرضا عاشوری، شکرانه قاسمی معافی، ناجی غریب زاده، محمود تقوی تکیار

 

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 19:12 ] [ بام سبز ]

به اطلاع علاقه مندان می رساند که ماهنامه بام سبزاز آغاز سال 1393 به صورت الکترونیکی منتشر شده است. لذا عزیزانی که تمایل به دریافت شماره های منتشر شده ماهنامه بام سبز دارند، آدرس پست الکترونیکی( Email )  خود را اعلام تا به آدرس آنها ارسال گردد.

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 13:6 ] [ بام سبز ]

پرفسور کاتوزی از خاطرات پدر می گوید

من مُردی چای مُردی

اشاره :

 گفتگو با پرفسور محمد رضا کاتوزی بیشتر شبیه یک معجزه بود. زیرا زمانی که تصمیم به تهیه ویژه نامه چای گرفته شد،یکی از اهداف اصلی پرداختن به شخصیت موسیو « های چو » (حاج محمد کاتوزی) و نقش او در صنعت چای بود . با توجه به اینکه اطلاعات بسیار کمی در این رابطه وجود داشت، چه کسی می توانست بهتر از فرزند وی در این رابطه به ما کمک کند. خوشبختانه شانس با ما یار بود و پرفسور کاتوزی فرزند موسیو « های چو » که ساکن خارج از کشور است برای مدتی به کشور و زادگاه خود بازگشته بود و این بهترین فرصت برای ما شد تا با پیگیری و هماهنگی آقای محمد الهامی گفتگویی با وی در رابطه با پدر و خاطرات او داشته باشیم. هر چند معتقدیم که گفتگو  با پرفسور کاتوزی که یکی از چهره های ارزشمند علمی ایران در دنیا هستند غنیمت بسیار ارزشمندی است اما ما سعی کرده ایم تا در این گفتگو بیشتر به خاطرات ایشان از زندگی پدرشان بپردازیم و مطمئناً در خصوص سایر تخصص های دکتر به موقع آن گفتگوی جامعی خواهیم داشت.

پرفسور محمد رضا کاتوزی در سال 1319 در لاهیجان به دنیا آمد. تحصیلات را تا کلاس 9 در لاهیجان دنبال کرد و سپس تا دیپلم متوسطه را در رشت گذراند. وی در طول سالیان متمادی تحصیل و آموزش در مراکز علمی دنیا موفق به کسب مدارک علمی:

* لیسانس شیمی معدن از دانشگاه تهران

* لیسانس زمین شناسی کاربردی از دانشگاه برلین غربی

* فوق لیسانس مهندسی زمین شناسی از دانشگاه برلین غربی

* دکترای نفت از دانشگاه برلین غربی

* دکترای مکانیک خاک از دانشگاه هولس میلدن

* دیپلم برنامه ریزی کامپیوتر از میکس دورف آلمان

* دوره رادیولوژی در ایندهوون هلند

*تخصص در رشته اورانیوم از انستیتو استکهلم

* فوق دکترای پترو فیزیک و استاد دانشگاه چارمرز (یوتوبوری سوئد) گردید.

 پرفسور کاتوزی همچنین در دهه شصت در سمت رئیس دانشکده فنی مهندسی دانشگاه گیلان مشغول به کار بودند. وی در حال حاضر ساکن کشور سوئد و استاد  دانشگاه سلطنتی استکهلم در رشته انرژی است.

چگونگی ورود پدرم به ایران

اسم پدرم »تنگ خی تسویا هایی چو«  که معروف به »موسیو های چو « بود. اصلیت پدرم از منطقه کانتون بود که آمده بودند و در شانگهای چین زندگی می کردند. او فارغ التحصیل کشاورزی از انگلستان بود و بعد از بازگشت به چین، یک بار از طریق عموی من که در شانگهای تجارتخانه بزرگی داشت و خصوصاً در مورد چای هم فعالیت می کرد و با ایران هم در ارتباط بود به پدرم گفت که از طریق سفیر ایران از او دعوت کرده اند که به ایران برود. پدرم پرسید برای چه باید به ایران برود؟ عمویم می گوید که در ایران چای به عمل می آید و به یک کارشناس نیاز دارند، که پدرم نپذیرفت. گویا کاشف السلطنه یکی دو بار به چین سفر کرده بود. در سفر  دوم بار دیگر به پدرم می گویند که از طریق وزارت امورخارجه نامه ای آماده است و گویا به دستور رضا شاه خواسته اند که یک کارشناس چای به ایران برود.  عموی من به پدرم می گوید که اگر بروی خیلی خوب است هم یک سفر است و هم اینکه تمام هزینه ها را آنها تقبل کرده اند. که در نهایت پدرم قبول می کند به همراه کاشف السلطنه از طریق بوشهر وارد ایران می شود. او در یک ماشین و کاشف السلطنه در یک ماشین دیگر بود که در آن سفر خودروی کاشف السلطنه سقوط می کند و کشته می شود. البته به همراه کاشف السلطنه گویا عصاهای بسیاری بود که می گفتند در داخل آنها دانه های چای بود. پدرم ابتدا به تهران و بعد از آن وارد لاهیجان می شود. گویا قبلاً یک کارشناسی از روسیه آورده بودند که او نتوانست در به عمل آوردن چای موفق باشد.  البته آنطور که عنوان می شود دانه های چای را کاشف السلطنه وارد کرده بود خراب شده بود. پدرم در نامه ای که برای یکی از دوستانش در چین می نویسد به او اشاره می کند که چای لاهیجان دقیقاً شبیه چای همانجا است و این نشان می دهد چایی را که پدرم به عمل می آورد همان دانه های چایی است که  از آن منطقه آورده شده است. پدرم در همین منطقه می ماند و با شخصی به نام موسیو « هیلچی » که یک ژنرال آلمانی بود آشنا می شود که او کارخانه چای اُختیو را می سازد.  بعد از مدتی پدرم تصمیم می گیرد که  برگردد که به این موضوع در نامه ای که برای یکی ازدوستانش می نویسد و موجود است اشاره می کند و می گوید که من بزودی بر می گردم و شما را ملاقات می کنم. اما نمی تواند پس تصمیم می گیرد که فرار کند که دستگیر می شود. در ملاقاتی که رضا شاه با پدرم داشت به او می گوید که این بار فرار کردی تو را به زندان می فرستم اما اگر بار دیگر فرار کنی تو را می کشم. البته پدرم فارسی نمی دانست ولی انگلیسی اش بسیار خوب بود و دکتر خلعتبری این جملات رضا شاه را ترجمه کرده بود که در نهایت پدرم مجبور می شود بماند و بعد از آن پاسپورت پدرم را توقیف کردند و او دیگر نتوانست به چین بازگردد. البته پدرم بعدها که ازدواج کرد و در ایران ماند اما مهمترین عاملی که باعث شد پدرم نتواند به چین برگردد یکی همان تهدید رضاشاه بود و عامل دیگر تغییر حکومت در چین و روی کار آمدن مائو بود. بعدها وقتی از پدرم پرسیدم که چرا به چین بر نمی گردی گفت من از دولتهای کمونیست متنفرم.

پدرم بعد از قبول دین اسلام و ازدواج در ایران نامه ای برای خانواده خود در چین می فرستد و برای آنها می گوید که تابعیت ایران را پذیرفته و می خواهد اینجا زندگی کند که خانواده اش هم در پاسخ می نویسند که او را از خانواده طرد کرده اند و هنوز علامت قطره اشک پدرم بر روی آن نامه باقیمانده است.

 

چگونگی ازدواج پدرم

حکایت ازدواج پدرم هم جالب است. پدرم موقعی که در لاهیجان زندگی می کرد، یک سگ داشت و روزی سگش وارد خانه آقای معتمد می شود و او  به در خانه می رود و در می زند که دختر آقای معتمد در را باز می کند و پدرم وقتی دختر معتمد را می بیند که یک دختر زیبایی است و عاشق او می شود. پس تصمیم می گیرد که به خواستگاری دختر آقای معتمد برود اما آقای معتمد که یک روحانی بود. گفت: من به کافر زن نمی دهم. و پدرم هم در تلافی آن چایی او را آتش می زند. البته بعد پدرم به قم می رود و به میل خود دین اسلام را می پذیرد و سند آن هم که یک روحانی در قم نوشته بود، موجود است. بعد از آن نام پدرم به حاج محمد کاتوزی تغییر می کند . البته من شنیدم که بعدها پدرم توسط محمد رضا شاه به مکه فرستاده شد. پدرم از ازدواج اولش سه پسر دارد. بعدها پدرم با دختر خانواده عضدی نیز ازدواج کرده بود که حاصل این ازدواج هم  یک پسر و یک دختر است.

 

تخصص در کار

پدرم از وقتی به ایران و لاهیجان به عنوان کارشناس چای وارد می شود، شروع کار پدرم با یک کارخانه واقع در باغ کشاورزی بود که دستگاه مالش آن را از انگلستان وارد کرده بودند. بعدها کم کم کارخانه ها زیاد شدند. پدرم ایده های خوبی داشت. به عنوان مثال در هر سال پدرم محصولات هر کارخانه ای را آزمایش می کرد و در پایان به کارخانه ها و کارشناسان آنها نمره و جایزه می داد.

با جدیت تمام  به کار خود مشغول بود. او معمولاً 6 صبح از خانه ما در رشت بیرون می رفت و تا 10 یا 11 شب به کارش مشغول بود. او به تمام کارخانه ها سرکشی می کرد و با جدیت تمام همه چیز را مورد بررسی قرار می داد و در این کارش بسیار خبره بود. یک روز وزیر کشاورزی دولت وقت به لاهیجان دعوت می شود و وقتی از آوازۀ کارم مطلع می شود، تصمیم می گیرد که پدرم را مورد آزمایش قرار دهد که آیا چیزهایی که درباره پدرم می گویند درست است یا نه. به همین منظور میز بزرگی را آماده می کنند و بیش از 80 استکان چای از کارخانه های مختلف را بدون اینکه مشخص باشد از کدام کارخانه است را روی میز گذاشتند و از پدرم خواست که بگوید هر استکان چای از کدام کارخانه است. به گواهی حاضران در آن جلسه پدرم با چشیدن چای ها فقط در سه مورد اشتباه کرده بود و  بقیه را همه گفت که از چه نوع چای و از کدام کارخانه است. پدرم در تشخیص چای بهترین بود.

به خاطر زحمات پدرم کیفیت چای لاهیجان آنقدر خوب بود که نیازی به وارد کردن چای خارجی نبود و حتا چای ایرانی صادر می شد  خصوصاً به کشورهای حاشیه خلیج فارس. به طوری که وقتی ایرانی ها به عربستان می رفتند می پرسیدند چای ایرانی آوردید؟ به جای زعفران ایران.

پدرم در طول سال سه ماه را در خانه بود و 9 ماه بعد را در کارخانه ها مشغول کار بود. او شیفته و عاشق کارش بود. بعضی وقتها می گفت که زن برای من آب و نان نمی شود! پدرم خیلی برای چای زحمت کشید. در اتاقش پر بود از کتابهای مختلف به زبان انگلیسی و چینی که در مورد چای بود. او همیشه می گفت: من مرُدی چایی مُردی!

اما نکته ای که شاید تا به امروز کسی از آن اطلاع چندانی نداشته باشد و جالب است که برای شما بگویم این است که پدر من اولین کسی بود که بادام زمینی را در این منطقه کاشت. قضیه از این قرار بود که پدر من وقتی به ایران آمد بیشتر از روغن بادام زمینی  استفاده می کرد و غذایش را با روغن بادام درست می کرد. به همین خاطر همیشه از خانواده اش می خواست که برای او روغن بادام زمینی بفرستند. او بعد از مدتی با توجه به اینکه  ابزار آلات کشاورزی را خوب می شناخت و تخصص او بود از خانواده اش تقاضا می کند که برای او چند نهال بادم زمینی بفرستند و او این نهالها را در زمینهای آستانه اشرفیه که از نظر کاشت مناسب  تشخیص داده بود کاشت و اینگونه بود که بادام زمینی در آستانه ورود پیدا کرد.

 

ویژگی های اخلاقی

پدرم دیسیپلین خاص خودش را داشت. پدرم وقتی در خانه بود بیشتر کارهایش را خودش انجام دهد. برای خودش مرغ، اردک، غاز و ... در خانه نگهداری می کرد. به این کارها خیلی علاقه داشت. همیشه سعی می کرد که به خودش متکی باشد. اگر در بازار موقعی که خرید می کرد و وسایلش زیاد بود اگر کسی می خواست تا بار او را برایش بیاورد با همان لهجه اش به فارسی می گفت: مگر من چلاقی! ( یعنی مگر من چلاقم )

پدرم هیچ وقت پیش دکتر نرفت و تنها یکبار برای درست کردن دندانش پیش دندانپزشک رفته بود. ما در رشت خانه داشتیم و آنجا زندگی می کردیم. پدرم برای اولین بار در حمام خانه ما با استفاده با منبع و چراغ پریموس یک دوش آب گرم برای حمام  درست کرده بود و یا اینکه در آشپزخانه خانه ما چیزی را طراحی و لوله کشی کرده بود که به همراه یک چراغ پریموس، که وقتی آن را روشن می کرد مانند شعله های گازهای امروزی گرما تولید می کرد و می شد روی آنها غذا پخت.

پدرم با توجه به اینکه با خیلی از دولتمردان و افراد ذی نفوذ ارتباط داشت اما هرگز تقاضایی از آنها برای خود و یا فرزندانش نکرد. یادم می آید که برادرم در دانشکده شهربانی پذیرفته شده بود اما بعد از 8 ماه او را به خاطر داشتن واریس پا بیرون کردند. برادرم از پدرم خواهش و اصرار  کرد تا برایش کاری انجام دهد اما پدرم گفت: پارتی مُرد!

پدرم عاشق جوانانی بود که به دنبال علم و فراگیری آن بودند. اما به ما می گفت که شغل من را ادامه ندهید، چون این شغل خوبی نیست. از شاگردانی که توسط پدرم تربیت شدند در حال حاضر تنها آقای امام پور هست که اگر پیش او درباره پدرم صحبت کنید بی اختیار گریه می کند. او بهترین شاگرد پدرم بود و او بود که مزار پدرم را درست کرد.

پدرم همیشه دوست داشت که ما یا پزشک شویم و یا اینکه رستوران داشته باشیم. زمانی که من برای ادامه تحصیل به کالجی در آلمان رفته بودم، یک روز رئیس کالج که فردی بود به نام دکتر « شرودر » من را صدا کرد و از من پرسید تو چه کاره ای؟ پدر تو چه کاره است؟ از سفارت ایران نامه داده اند و موضوع از این قرار بود که پدرم نامه نوشته بود که بررسی کنند که آیا من در کالج درس می خوانم یا نه؟ مطمئن هستم که اگر پدرم می دانست که تا این حد موفقیت کسب می کنم، نمی مرد.

پدرم در سال 1347 فوت می کند. زمان فوت پدرم من در آلمان بودم. یک سال از فوت پدرم گذشته بود اما به من نگفته بودند. پدرم چون فارسی بلد نبود بنویسد بعد از اینکه نامه را می نوشتند فقط نامه را امضا می کرد. من یک مدتی متوجه شدم که این امضاها شبیه امضای پدرم نیست . برای خانواده ام نامه نوشتم که من ناراحتم و می خواهم به ایران برگردم که وقتی برگشتم متوجه شدم که پدرم یکسال پیش فوت کرده بود.

 

برخورد با مردم

خاطره از پدرم در این مورد زیاد است. پدر در برخورد با مردم بسیار خوب و مردمی بود. یادم می آید که تعریف می کردند که پدرم برای سرکشی از یک کارخانه چایسازی رفته بود و دیده بود که خانمی با چای در محوطه کارخانه ایستاده است  . او بعد از اینکه وارد کارخانه می شود؛ پدرم معمولاً با یک ماشین جیپ می آمد و وقتی هم که او را می دیدند انگار که فرمانده لشکر دارد می آید همه ردیف می شدند  و بعد از بازدید موقع برگشت دوباره می بیند که همان خانم آنجا ایستاده است. نزدیک او می رود و از او می پرسد که چرا اینجا ایستاده است. چون پدرم خوب نمی توانست فارسی صحبت کند زن چیزی متوجه نشد. بعد فردی که همیشه با پدرم بود به آن زن می گوید که موسیو های چو می پرسد چرا اینجا ایستادی؟ زن پاسخ می دهد که می خواهم چای خودم را تحویل بدهم اما چون مردها نوبت را رعایت نمی کنند نمی توانم چای خودم را تحویل بدهم. پدرم می پرسد که چه کار می کند؟ زن پاسخ می دهد که به همراه پدر و مادرم به کار کشاورزی و چایکاری مشغول هستیم و زندگی خود را می گذرانیم. پدرم همانجا چای را بررسی می کند و می گوید که چای تو درجه دو است اما من این بار آن را درجه یک تحویل می گیرم و پول آن را از جیب خودم می دهم اما دفعه بعد باید چای ات درجه یک باشد.  از این رفتارها خاطره های زیادی از پدرم تعریف می کنند. پدر با مردم خیلی خوب بود اما به شرطی که به او دروغ نگویند. پدرم به شدت از دروغ بدش می آمد.

برخورد با کارخانه داران

همانطور که گفتم پدر در ارتباط با کارش با هیچ کس تعارف نداشت. برای او کارش خیلی مهم بود. اگر محصول کارخانه خوب بود او هم با صاحب کارخانه خوب بود و گرنه با کسی تعارف نداشت. یکبار در رامسر به بازدید کارخانه ای رفت وقتی وضعیت کارخانه را دید گفت این طویله خوک برای چه باز است کارخانه باید بسته شود. پدرم با آن که کارشناس بود اما وقتی می گفت که کارخانه ای باید بسته شود، کارخانه تعطیل می شد. حالا می خواست آن کارخانه مدیرعامل داشته باشد و یا مال هر کسی باشد. بعد صاحب آن کارخانه با بسته ای پول به خانه ما در رشت آمد اما پدرم او را به خانه راه نداد.

 

برخورد با دولتمردان

پدرم فردی بود که به خودش متکی بود و به جایی وابستگی نداشت. خیلی ها به او احترام می گذاشتند. خیلی رُک بود و حرف خود را در هر ارتباطی می زد. روزی وزیر کشاورزی دولت وقت به خانه پدرم آمده بود. پدرم معمولاً خودش غذا می پخت. وقتی وزیر وارد خانه اش شد، پدرم از وزیر پرسید نهار خوردی؟ وزیر پرسید چطور مگه؟ پدرم گفت: اینجا مهمانخانه نیست! برو نهارت رو بخور !

یک بار هم محمدرضا شاه سفری به لاهیجان داشت به همراه سرتیپ صفاری نماینده وقت لاهیجان بازدیدی هم از کارخانه و محل کارم پدرم داشت. وقتی در مورد کار و تخصص پدرم برای شاه صحبت می کنند، شاه می پرسد که موسیو « های چو » چیزی می خواهی؟ چرا تا به حال پیش ما به دربار نیامدی؟ پدرم می گوید من در دربار کاری ندارم. من کارم اینجاست. من نمی توانم اینجا را ول کنم. پدرم در کارش خیلی رُک و راست بود.

 

[ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ] [ 15:41 ] [ بام سبز ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صاحب امتیاز و مدیر مسئول :
انوشیروان مباشرامینی

bamesabzmonthly@gmail.com
امکانات وب