دومین شماره ماهنامه بام سبز منتشر شد .
در این شماره می خوانید :
نمایندگان مجلس ، بایدها و نبایدها – انوشیروان مباشرامینی
اقتصاد اصلی ترین دغدغه ی مردم – علی کریمی پاشاکی
کتابخوانی در مدارس ، چشم اندازی غم انگیز و مایوس کننده – مریم منتصری
انتظار مردم از مجلس هشتم
گیلکی بخونیم ، گیلکی بنویسیم – فریدون نورمحمدی
پشت خاکریز شعر تهران – سیامک عشاقی
رفتار با غزل – مسعود رضایی خلیق
احمد شاملو در سینمای ایران – احمد زاهدی
نقش استاد عاشورپور در تکامل موسیقی گیلان – صفرعلی رمضانی
زبان ، پویایی ، میرایی – عباس گلستانی
مسئله زندگی – آرمین احسانی
و با آثاری از :
میرداود فخری نژاد ، فرزین فخر یاسری ، عباس وثوقی لاهیجی ، حسین خدیر ، محمد گلشاهی ، بهمن مشفقی ، حمید پروانه ، یوسف فخرایی ، علی صبوری ، علیرضا فتحی ، زنده یاد پایا فرهنگ فر و ...
پرونده ماه : چرا تخریب ؟
گفتگو با محمد رضا لاهیجی ، دکتر روحانی ، عبدا... ناصرشریف
و با آثاری از احمد میراحسان ، پیمان عیسی زاده ، کامیار چایچی
سخن ماه
نمایندگان مجلس ، باید ها و نبایدها
انوشیروان مباشرامینی
قوای حاکم در جمهوری اسلامی ایران طبق اصل 57 قانون اساسی عبارتند از قوه مقننه ، قوه مجریه و قوه قضاییه که این قوای سه گانه تحت نظر ولایت مطلقه فقیه فعالیت می نمایند . هم چنین مطابق قانون اساسی قوای مذکور از یکدیگر مستقل می باشند. لذا بر اساس اصل 58 قانون اساسی اعمال قوه مقننه تنها از طریق مجلس شورای اسلامی است که اعضای آن را نمایندگان منتخب مردم تشکیل می دهند. مهمترین وظیفه مجلس شورای اسلامی قانونگذاری است و بر این اساس مجلس حق ندارد این وظیفه را به کسی یا گروهی و یا مرجع دیگری واگذار نماید مگر در موارد خاص که از طرف مجلس بر عهده کمیسیون های داخلی خود و یا طبق اصل 85 به دولت واگذار می شود.
همچنین به استناد اصول 84 و 72 قانون اساسی ، پس از تصویب اعتبار نامه هر نماینده در مجلس ، وی نماینده کل مملکت محسوب شده و در برابر کل ملت مسئول خواهد بود.
آنچه بدان اشاره شد ، به خوبی نشانگر جایگاه ممتاز و ویژه مجلس شورای اسلامی در نظام جمهوری اسلامی است و بیان حضرت امام خمینی ( ره ) بر این حقیقت صحه می گذارد که مجلس در راس همه امور است و به تبع آن وظیفه تک تک نمایندگان مجلس نیز در این میان خطیر و پرداختن نمایندگان به وظایف نمایندگی نیز از اهم امور است ، اما متاسفانه آنچه در سالیان اخیر رخ داده انحراف برخی نمایندگان از وظیفه خطیر نمایندگی و متمایل شدن به امور اجرایی بوده است .
همانطور که اشاره شد وظيفه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي تنها قانونگذاري ونظارت است وانتخاب آنان نيز از سوي مردم به همين جهت انجام شده است تا نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در كار قانون گذاري و نظارت بر حسن اجراي آن به وظيفه قانوني خود عمل كنند .
بعضا در سخنراني ها و يا تبليغات برخي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي مشاهده مي شود که كليه فعاليتهاي دستگاههاي اجرايي اعم از راهسازي ، راه آهن ، راه اندازي كارخانجات و كارگاههاي بزرگ و كوچك ، افتتاح دانشگاهها و دانشكده ها و انواع خدمات ديگري كه از سوي كارگزاران نظام جمهوري اسلامي در دستگاه اجرايي كشور پيگيري و انجام مي شود را به عنوان فعاليت هاي دوره نمايندگي خود در مجلس قلمداد مي كنند به گونه اي كه گويي كارگزاران نظام در طي مدت مسئوليتشان به جاي كار و تلاش و خدمت رساني به مردم به تفريح مشغول بوده و تمامي زحمات اجرايي كشور نيز بردوش نمايندگان محترم مجلس بوده است .
پر واضح است كه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي بايد به انجام وظايف ذاتي خود كه همانا قانونگذاري ، تدوين برنامه هاي كلان كشور ، نظارت بر حسن اجراي قانون در كلان كشور و ساير وظايفي كه قانون براي آنان تعيين كرده است مبادرت نموده و از پرداختن به اموري كه جنبه اجرايي داشته و به نوعي تداخل در وظايف قوه اجراييه كشور محسوب مي شود بپرهيزند .
به عنوان مثال اجراي برنامه هاي مراسم كلنگ زني پروژه هاي ملي و استاني و مراسم افتتاحيه اين پروژه ها ، مراسم افتتاحيه نمايشگاهها و همايشهاي كشوري و منطقه اي و ... حاصل تلاش دست اندركاران اجرايي كشور بوده و حضور نمايندگان در اين گونه مراسم در راستاي حرمت نهادن به راي مردم و جايگاه نمايندگي مجلس شوراي اسلامي است ولی متاسفانه گاهي اوقات اينگونه قلمداد می شود كه حضور نمايندگان در اين گونه مراسم ، به معناي اين است كه اين افتتاح و يا راه اندازي ، صرفا ثمره تلاش نماينده و يا برخي از نمايندگان مجلس است و ساير دستگاههاي اجرايي هيچ نقشي در پيشنهاد ، پيگيري ، اخذ مجوز ، راه اندازي و دريافت اعتبارات لازم براي آن نداشته اند .
اجتماع بعضی از مستضعفين و محرومين در مقابل دفاتر برخي از نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي ، براي دريافت كمك هاي نقدي و يا گرفتن نامه از نماينده و ارجاع آن به كميته امداد امام (ره ) ، بهزيستي و يا ساير دستگاه های خيريه و يا دادن نامه و يا توصيه نامه به ادارات كل كار و غيره براي ايجاد اشتغال جوانان و افراد بيكار ، گوشه اي از اموري است كه ارتباطي با شرح وظايف نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ندارد .
انجام اين اقدامات بدان معناست كه دستگاههاي خدماتي و رفاهي در ياري رساندن به محرومين آنقدر قصور مي كنند که حتماً باید معرفي نامه نماينده مجلس به دستشان برسد . در اینجا این سئوال مطرح می شود که آيا مسئولين ارشد اجرايي در مراكز استانها و يا شهرستانها نمايندگان مجلس هستند كه با ارسال يادداشتهاي آنان براي مسئولين زير دست و يا رده پايين مشكلات بيكاري و .... حل شود ؟ اگر اين امور وظيفه نمايندگان مجلس است پس جايگاه استاندار ، فرماندار و بخشدار و جايگاه مراكز اجرايي كجاست ؟
باید در نظر داشت كه دادن اين نامه ها از چند حالت خارج نیست . يا اين اقدامات در چارچوب قانون است و يا خارج از آن ، كه در حالت اول بايد پرسيد كه چرا مسئول مربوطه قبل از نامه و يادداشت نماينده به وظيفه خود عمل نمی کند ؟ كه در اين صورت نماينده مجلس به عنوان كسي كه ناظر بر اجراي قانون است بايد آن را به مسئول مربوطه و يا مسئولين ارشد استان و يا كشور گوشزد كند تا مشكل به طور کل حل شود. برداشت دوم اين است كه نماينده از غير قانوني بودن اين اقدام آگاه است و مي داند كه بر اساس قانون چنين كاري غير عملي است بنابراين در اين صورت بايد پرسيد كه چرا از سوي يك ناظر بر حسن اجراي قانون ، براي انجام يك كار غير قانوني يادداشت ، نامه و يا توصيه نامه صادر گردد ؟ چرا يك نماينده مجلس ، مدير يك اداره را وادار به انجام كاري كند كه خلاف قانون است ؟ و يا اينكه او را براي انجام آن كار در حالت رودربايستي قرار دهد كه آن مدير اقدامي غير قانوني را به خاطر او انجام دهد ؟
و روايت آخر از انجام اين نوع اقدامات اين است كه نماينده با علم به اينكه اين كار نشدني است فقط به خاطر دل خوش كردن مراجعه كننده خود و به خاطر اينكه به او بگويد من براي رفع مشكلت يادداشت دادم ولي مسئولين اجرايي بي توجهي كرده اند ، با دادن يك نامه و يادداشت او را به ورطه اي بیاندازد كه ثمره آن براي مراجعه كننده مظلوم ، جز آزار و اذيت و رفت و آمد هاي بيهوده و وقت گير و از سويي گرفتن وقت مسئولين اجرايي براي توجيه اين گونه افراد ثمره ديگري نخواهد داشت .
بنابراین انتظار می رود نمایندگان منتخب گیلان در مجلس شورای اسلامی که اکثریت آنها برای اولین بار است که پا به خانه ملت می گذارند نسبت به موارد ذکر شده توجه نموده و در نظر داشته باشند که قانون گذاري ، برنامه ريزي براي اداره بهينه امور کشور ، انتخاب وزيران و راي اعتماد به آنها ، نظارت بر عملکرد وزراء و در صورت عدم رضايت استيضاح آنها ، نظارت بر عملکرد دولت و شخص رئيس جمهور ، نظارت بر تمام نهادها و ارکان کشور ، تحقيق و تفحص در همه زمينه ها ، نظارت جدي بر اجراي قانون اساسي و حفظ حقوق ملت ، مقابله با قانون شکني ها و قانون گريزي ها ، پاسداري از حقوق و آزادي هاي قانوني مردم از مهمترين وظيفه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي است كه نمايندگان در راستاي اجراي دقيق آن بايد تلاش كنند .
اقتصاد همچنان اصلي دغدغه ي سياسي ـ اجتماعي كشور
سال 1386 سال « ترين » هاي بي سابقه
علی کریمی پاشاکی
حتي پيش از انتخابات رياست جمهوري در خرداد سال 1384 و تشكيل دولت نهم هم اقتصاد ايران شرايط آرماني نداشت.به مثابه يك كشور در حال گذار با تمام صورت بندي هاي متنوع و در عين حال ناپايدار، ما تا سال 1384 هنوز نتوانسته بوديم توليد ملي سرانه را حتي به رقم سه دهه قبل يعني ركورد سال 1355 برسانيم.بيكاري و تورم همچنان با سرسختي در برابر اراده ي دولت بر تك نرخي كردن آنها مقاومت نشان مي دادند و نشانه هاي آغاز بي انضباطي در اقتصاد ملي به صورت افزايش رشد واردات نيز به سرعت در حال آشكار شدن بود.
به نظر مي رسيد كه به تدريج، آثار ديپلماتيك مناقشه ي هسته اي ايران بر اقتصاد در حال ظاهر شدن است.دست كم در مقايسه با سال 1381، نرخ رشد اقتصادي به عنوان مهم ترين شاخص اندازه گيري توفيق يا شكست يك كشور در اقتصاد ، هم پرنوسان بود و هم كمابيش روندي كاهنده داشت. فرآيندهايي مانند خصوصي سازي، آزادسازي و... نيز نسبت به اولويت ها و ضرورت هاي اقتصاد ايران به كندي پيش مي رفت.بازار بورس هم در اين ميان از نفس مي افتاد و كاهش رشد را آغاز كرده بود. با اين همه و اگر بخواهيم منصفانه داوري كنيم، تا نيمه ي سال 1384در مجموع مسايل اقتصادي ايران گرچه با سرعتي كمتر از حداقل نيازكشور، در حال كاهش بود اما نرخ بهره وري به عنوان يكي از مهم ترين شاخص هاي براي رسيدن به رشد اقتصادي رو به افزايش داشت. مهم تر از همه، اين بود كه به نظر مي رسيد با وجود تمام التهابات و نوسانات سياسي، جهت گيري كلان و كلي كشور در اقتصاد به سمت آزاد سازي اقتصادي نشانه گرفته شده بود و اجماع تدريجاً حاصل شده در عالي ترين سطوح تصميم سازي نظام حول محور آزادسازي ، نظم كلي سيستم اقتصادي كشور را به گونه اي طراحي كرده بود كه بدون تمركز سياسي يا تبليغاتي بر اقتصاد، هم رشد اقتصادي بين پنج تا شش درصد تثبيت شده بود، هم فساد ـ به دليل انكار ناپذير بودن ارتقاي آزادسازي ـ در حال كاهش بود بي آنكه در اين مورد نيز كسي به هياهو و شعار پردازي و تبليغات ناچار باشد. باز به اين دليل كه جهت گيري كلان روشن شده بود و ( بدون ارزش گذاري مثبت و منفي پيرامون آن) همه سياست ها و سيستم ها در راستاي تقويت آن تعريف شده بود، بدون نياز به سروصدا نرخ بهره به طور منظم رو به كاهش داشت و از 25 درصد در بالاترين سطوح خود، در مدت چهار تا پنج سال به 16 درصد رسيده بود ويا در پي خود يا خود به دنبال آن، نرخ تورم را نيز مي كاست و از حدود 20 تا 25 درصد به 12 درصد مي رساند.
اما انصافاً مركز ثقل همه تحولات مثبت آن بود كه تا نيمه ي سال 1384 ، اجماع كل نظام در قالب دو قانون بي سابقه در تاريخ نظام چهارم توسعه و سپس تصويب سند چشم انداز 20 ساله ي كشور كه در هر دو، روح حاكم بر تمام سمت گيري هاي خرد و كلان كشور با بالاترين اجماع جناحي و سازماني تاريخ 30 سال اخير ايران، آزادسازي اقتصادي بود.
به اين ترتيب ، خاتمي بي آنكه اقتصاد بداند يا در اين باره ادعايي بكند و برخورد سياسي و تبليغاتي داشته باشد، به بزرگ ترين دستاورد واقعي دولت هشت ساله خود رسيده بود؛ اقتصاد ايران مسير خود را پس از كمابيش سه دهه سردرگمي نظري، ايدئولوژيك و اجرايي شناخته بود.
دولت نهم همه اين جمع بندي ها و نتايج و راه هاي پيموده بر پايه ي آن را يك شبه بر هم زد و مسيرهايي متفاوت و بعضاً متضاد در پيش گرفت. با هر نگاهي به انتخابات رياست جمهوري سال 1384 البته اين حق دولت نهم بود كه به مثابه دستگاه رسمي اجرايي كشور بخواهد راه خود را بپيمايد اما تجربه بعداً ثابت كرد كه انتخاب محمود احمدي نژاد به معناي فقط تغيير مسير دولت بوده است نه كل نظام. به علاوه دولت نهم نيز ـ درست مانند ابتداي انقلاب ـ راه حود را عمدتاً و صرفاً بر پايه ي ضديت با آنچه پيش تر عمل شده بود انتخاب كرد و خود نه به لحاظ نظري نه ايدئولوژيك و نه اجرايي، مسير مشخصي را نمي شناخت. اين دو عارضه كه ماجراهاي ابتداي انقلاب و التهابات و نوسانات آن را دوباره زنده كرده بود، الزاماً به همان نتايج نيز انجاميد و سردرگمي، ريخت و پاش ، اتلاف منابع، رانت خواري و فساد را افزود، ولو آن كه دولت احمدي نژاد هم با نيت واقعي و هم با شعار محو اين كاستي ها پا به عرصه ي سياست ايران گذاشته بود.
30ماه پس از آغاز به كار دولت نهم بيش از هر مخالف سياسي داخلي و خارجي ديگري دولت نهم خود در كار خويش كارشكني كرده و با اتخاذ سياست هاي اقتصادي ـ اجتماعي متناقض كم تر حوزه اي را بي عقبگرد و افزايش وخامت اوضاع باقي گذاشته است. ميل دستوري به كاهش تورم آن را از 8 درصد در ارديبهشت 1385 به 21درصد در اسفند 1386 رسانده است، اراده بخشنامه اي كاهش نرخ بهره، اين نرخ را از 16درصد در سال 1384 به عملاً 22 درصد در پايان سال 1386 افزايش داده است. دو برابر شدن تزريق منابع به اقتصاد ملي براي « تبديل كشور به كارگاه عمراني» تنها 5/0 درصد بر سرعت رشد اقتصادي كشور افزوده و سال 1385 را به ضعيف ترين سال در دهه ي گذشته در رشد تشكيل سرمايه ثابت ناخالص داخلي تبديل كرده است. رشد تشكيل سرمايه 11 درصدي سال 1382 در سال 1385 به فقط 3/3 درصد رسيد.
جدا از چند و چون برگزاري انتخابات رياست جمهوري سال 1384 و نتايج آن، اين واقعيت است كه در اين انتخابات در مجموع گرايش « عدالت اجتماعي » و دو جريان اصلي ديگر جامعه كنوني ايران يعني « توسعه سياسي» و « ليبراليسم اقتصادي» پيروز شد اما به دليل همين تناقض هاي ذاتي در سياست هاي متضاد با هم و دست كم گرفتن يا حتي ناديده انگاشتن عمدي ديگر بخش هاي باز هم محافظه كار و راستگراي نظام، دولت احمدي نژاد در پيشبرد اهداف گرايش عدالت اجتماعي نيز موفق نبوده است و مي توان سال 1386 را سال آغاز قطعي شدن اين ناكامي بزرگ شناسايي كرد. تورم به جاي كاستن از شكاف درآمدي بر آن افزوده و شمار ايرانيان زير خط فقر را افزايش داده است.
عقبگرد از استراتژي آزادسازي اقتصادي و دخالت دولت حتي در بديهي ترين اختيارات بخش خصوصي فساد اقتصادي را تشديد كرده است. سرعت آثار افزايش حضور دولت در سرمايه گذاري را خنثي كرده و سرعت رشد تشكيل سرمايه را به كم تر از گذشته كاهش داده است. بدتر از همه آن كه گويي بهره وري در اقتصاد ايران ديگر موضوعيت ندارد و اقتصاد ايران حساسيت خود را به افزايش شديد منابع ارزي و ريالي تزريق شده به آن از دست داده و مانند بيماري صعب العلاج به داروهاي مقطعي تجويز شده، واكنش روشني نشان نمي دهد. در كنار اين ها، دولت نهم تقريباً هيچ سياست گذاري و عمل اقتصادي را بدون شديدترين غوغاي سياسي و تبليغاتي ـ درست بر عكس دولت خاتمي ـ پيش نبرده و همين تناقض ميان آرامش موردنياز كار اقتصادي و التهاب فضا سازي سياسي ، بر شدت خنثي شدن و بي خاصيتي سياست ها افزوده است.
سال 1386 در عين حال سال « ترين» هاي بي سابقه اي ، چنانچه رييس جمهوري محترم ظاهراً آن را دوست مي دارند، نيز بوده است. در اين سال واردات كشور به راستي لگام گسيخت و با پشت سر گذاشتن همه ركوردهاي پيشين، به حدود 60 ميليارد دلار شامل واردات كالا و خدمات رسيد.اين حجم بي سابقه از واردات، طبعاً فشار بر توليد صورت گرفت. فشار بر توليد و اشتغال ، دولت را وادار كرد تا به سياست افزايش مقدار يارانه ها روي بياورد. برخي منابع ، ارزش اقتصادي يارانه اعطايي دولت در سال 1386 را معادل 70 ميليارد دلار برآورد مي كنند.
افزايش يارانه ها و هزينه هاي دولت در كنار تثبيت درآمدهاي آن با هدف مهار زدن به نرخ تورم ، رشد كسري بودجه را در پي آورد.براي جبران كسري بودجه نيز دولت جز برداشت از صندوق ارزي، فروش آن به شبكه ي بانكي و تبديل به ريال چاره اي نيافت. ارزهاي وارده به بازار ، باز به ناچار به واردات اختصاص يافت و بر سرعت چرخه معيوب واردات ـ ركود ـ يارانه ـ كسري بودجه ـ تورم ـ واردات افزود. به نظر مي رسد كه مجموعه تدابير اتخاذ شده در نيمه دوم سال 1386 براي كنترل تورم، توفيق چنداني در توقف يا حتي كاهش سرعت آن نيافته و تنها از افزايش هرچه بيش تر آن جلوگيري كرده است.
به نظر مي رسد كه مجموعه تدابير اتخاذ شده در نيمه دوم سال 1386 براي كنترل تورم ، توفيق چنداني در توقف يا حتي كاهش سرعت آن نيافته و تنها از افزايش هر چه بيش تر آن جلوگيري كرده است.
سال 1386 در مجموع سال آشكار شدن اثرات فاجعه بار ناديده گرفتن علم اقتصاد و انكار الزامات سياستگذاري اقتصادي منسجم بود. فقدان هر گونه پايان نظري يك دست با هداف گذاري واحد و مدون با اجراي منسجم، همه نيت ها و گام هاي با هدف خير را به ضد خود تبديل كرد و در پي آن ، در سطح جامعه ، نفت بشكه اي 100 دلار با در آمد ارزي 100 ميليارد دلاري همان قدر نارضايتي و شكايت آفريد كه نفت 10دلار و درآمد ارزي 9 ميليارد دلاري سال 1377 اين ، شايد گرانبهاترين و نيز گران قيمت ترين دستاورد اقتصاد ايران در سال 1386 بود.
چشم انداز سال 1387 نيز جز صورت كنترل بيش تر مجلس هشتم بر دولت در حوزه ي سياستگذاري اقتصادي و نيز انقباض بيش تر در سياست هاي پولي نيست. اما با اين دولت در حوزه سياستگذاري اقتصادي و نيز انقباض بيش تر در سياست هاي پولي نيست ، اما با اين دولت و آن الگوي مصرف ملي گشاي دولت سال هاي اخير، همچون سال گذشته، اقتصاد همچنان اصلي ترين دغدغه و عامل اصلي كشمكش هاي سياسي و اجتماعي كشور باقي خواهد ماند. بازگرداندن آب رفته به جوي، بسي بيش از 30 ماه وقت و 160 ميليارد دلار منابع لازم دارد.
چرا تخریب؟
کامیار چایچی
در واقع هیچ چیز بیشتر از پوسترهای کمی چسبیده وکمی پاره شده، شیشههای کمی سالم و کمی هم شکسته و بخشی از دیوار ویران شده و در نهایت یک تقاطع قناس، نمیتواند عامل تخریب بنایی باشد که لاهیجانیها «تکیة امجدالسلطان» میخوانندش.
تکیة امجدالسلطان برخلاف همه میادین بیهویت شهر، دارای پیشینة گرانبهایی است که به برکت بنای فعلی از سایر همنوعان خود مجزا شده. قطب الدین محمد از جمله بزرگان شهر ماست که در اقوال قدیم عالم فرزانه و صاحب اثری بوده و مقبره او نیز در میان این تقاطع عصر ما واقع است. تقاطعی که با وجود همه اتفاقات نامیمون، که بافت سنتی شهر را به کلی به هم ریخت، همچنان به منزلة مرزی آشکار میان شعرباف محله و میدان است.
تکیة امجدالسطان به رغم ظاهر آرام خود اما همواره میدان بحث بسیاری بوده است.چه از زمان ساخت بنای جدیدش و چه پس از آن که برسر تملک آن با مالکانش بحثهای فراوانی جاری بود.جدای اینها میداندار اصلی شورای دوم بود.طرحی که از سوی یک عضو شورا در خصوص تخریب این مکان با هدف کاهش ترافیک مطرح و انعکاس آن با انتقاد شدید افکار عمومی و صاحبنظران شهر مواجه شد اما شورای شهر که نمیخواست میدان را به دیگری واگذارکند، شبانه تخریبچیهای شهرداری را به وسط میدان کشاند و با تخریب بخشی از آن موجب رضایت بخشی از مدافعان تخریب تکیه به منظور روان شدن وضعیت ترافیکی منطقه شد.
شهرداری پس از آن با کاشت گُل و گیاه و چند لامپ رنگی در دور میدان سعی در بزک نمودن آن و میدانداری نمود اما تلاش نافرجامی بود چرا که هیچچیز نمیتوانست دیوارهای نیمه تخریب شده، عُریان و قناسی بنا را که پس از عمل تخریب هویدا شده بود، از دید عموم پنهان نگاه دارد بنابراین طرح تخریب کامل بنای امجدالسلطان به میان آمد تا پایانی باشد بر موجودیت بنایی که زمانی بس طولانی محل تقاطع آرای گوناگون در مدیریت شهری بوده است.
§
براساس گزارشهایی که در یک ماه گذشته در نشریات استان به چاپ رسیدیکی از مصوبات شورای سوم شهر لاهیجان احداث میدانی جدید در محل تکیة امجداسلطان است.مهدی شمس، سخنگوی این شورا دربارة تاخیر در روند تخریب بنای فعلی و احداث میدان جدید در همان گزارشها گفت: «کملطفی بعضی از آقایان و مطرح کردن آثار تاریخی برای آن مکان سبب کندیِ کار شد.اخیراً اقداماتی صورت گرفته و حضرت آیتالله قربانی هم در مورد مکان موردنظر اظهارنظر داشتند که انشاءالله در آیندة خیلی نزدیک میدان خیلی شیک و زیبایی در آن مکان ساخته خواهد شد». به نظر میرسد مهدی شمس تلویحاً به گفتوگویی که سال گذشته «بامسبز»با چند نفر از صاحبنظران مسایل شهری انجام داده بود اشاره داشت.
§
و اما تخریب دردی قدیمی است بر دل لاهیجانیها که میراثاش از دوران شاه عباس صفوی به جا مانده است؛ تخریب تداعی کننده این سوال است که جایگزین بنای فعلی چه خواهد بود؟ پارک؟ میدان گل و سبزه؟ حافظیه شیراز؟ جایی برای چادرزدن مسافران و ...؟
تخریب امجدالسلطان در واقع تخریب بنای نازیبای کنونی نیست، تخریبِ یک نماد است که میتواند نماد و سمبل دیگری برای شهر لاهیجان باشد. آنچه میتواند این میدان را احیا کند، این است که تکیة امجدالسلطان چه میتواند باشد؟
این بنا میتواند میدان دیگری برای پاسداشت هویتهای لاهیجان؛ برای پاسداشت علم و عمل صالح که سفارش دین و برگزیدگان خدا است یا حتی میتواند یک مرکز فرهنگی برای شورا یا شهرداری باشد.
تکیة امجدالسلطان همچنین میتواند همانند نمادهای هم عصر خود در آید، مزین به معماری سنتی و تندیس بزرگان شهر و ...
اما اکنون تکیة امجدالسلطان میدان دیگری شده برای آنهایی که رسالت بزرگی بر دوش دارند آنهایی که مقام و منزلت خود را از مردمی وام گرفتهاند تا در یک نهاد مدنی حامی افکار و عقایدشان باشند و آنان مرد این «میدان»اند.
اینجاست که هیچچیز بیشتر از پوسترهای کمی چسبیده وکمی پاره شده، شیشههای کمی سالم و کمی هم شکسته و بخشی از دیوار ویران شده و در نهایت یک تقاطع قناس، نمیتواند در مقابل احیای هویت و عقاید مردم لاهیجان در بنای امجدالسلطان بایستد و دهنکجی کند.
چرا تخریب؟۴
ویژگی شهرسازی و نوسازی لاهیجان:
تخریب به مثابة نوسازی
احمد میراحسان
وقتی دوستانی به دیدة لطف به شما مینگرند و میاندیشند داشتهایی نزدت گرد آمده است و چشمداشتهایی وجود دارد و تو حسابت خالیست و شرمندهای، چه باید کرد؟
راستی چه باید کرد؟
گفتوگویی خواستند دربارة تصمیم انجمن شهر دایر بر نوسازی بنای امجدالسلطان و من گرفتار هزار و یک کار ناتمام هستم و تازه چه بگویم که خودتان بهتر ندانید؟ چون مجال نبود، صفحاتی از کتابِ «روایت/شهر»را که اثری بینارشتهایست (انسانشناسی ـ سینما ـ شهرسازی)دربارة لاهیجان و پژوهشیست که نیمی از آن ـ حدود سیصد صفحه ـ پایان پذیرفته و نیازمند حمایتکنندهایست، به جای گفتوگو برای چاپ دادم.
در حقیقت این صفحاتیاز دیباچة افق بنیادین و دستگاه منسجم و پسامدرنیستی تحلیل شهر را ارایه میدهد و ضمناً نشان خواهد داد در مقایسه با راههای متکلم داناییهای ژرف، چگونه شهر گرفتار تفکر پیشِپاافتادهو میانمایه یا بهتر بگویم بیفکریست.بهترین توصیف از نظرم برای نوسازیهای لاهیجان ایدة «کیچ» است. «کیچ» مبین سلیقة عوامانه، فقدان حس زیباییشناسی و والامرتبگی و تخصص و ذائقة میانمایه است که بر ما حاکم میشود و همهچیز را فرو میکشد.
آیا به گنبد آقاسید حسین، به کاشیهای ماشینیِ مسجد جامع و چهارپادشاهان، به قوریِ پارک که جای باغ ملی خاطرهانگیز را گرفته، به ساختمانهایی که کوه را محاصره میکنند و چشمانداز تنها ثروت باقیماندة لاهیجان را به نابودی میکشانند و به دهها مورد «نوسازی» که حالا «امجدالسلطان»هم قاعدتاً جزیی از آن خواهد شد توجه کردهاید؟ بیسلیقگی، فقدان تخصص، کار تقلیدی و در واقع تخریب، تنها کلمة شایستة این نوسازیست.خداوند ما را جزء «خبطت اعمالهم» قرار ندهد.
روایت/شهر City/Harativ
1ـ منظری که برای گفتوگو از شهر با مصداق لاهیجان برگزیدهام، محصول وضع و موجودیت ذهنیِ خود من است. یعنی تخصصام در سینما و روایت کلامی و بصری از یکسو و علایقام دربارة وجه انسانشناختی و شهرشناسی انسانشناسانه و گردآمدن این دو در یک زمینه مطالعة فلسفی غیرحرفهای و برخاسته از نزدیکیهایم به فلسفه معاصر که در حوزة زیباشناسی و فیلمپژوهی به دردم میخورد، جدا از حشر و نشر هرسالی من با متون فلسفی. این همه به دغدغه و میلی پاسخ داد که حاصل وجود من و وجود زادگاه من است.پیل به روایت عشق، فاجعه، مرگ شهر و انسان پرورده در زهدان آن.
2ـ به سبب تازگی و بداعت و معرفی پژوهش حاضر برای نخستین بار ضروری است پایههای بحث چند کانونی و پیرنگهای گوناگون که در دایرة بزرگ گرد میآیند، توضیح داده شود.
3ـ در فرصت کوتاه حاضر من شمایی فشرده از کتاب حاضر را در اختیار مینهم و بدیهیست این فشردگی، مجال زیادی برای در اختیار نهادن همة ابعاد بحث حاضر فراهم نمیآورد؛ بحث کامل در متن خواهد آمد.
قرائت شهر و خوانش سینمایی متن نکته مهم روایت/شهر است.در این بحث ما به شهر همچون یک زن/راوی مینگریم که به روایت بصری/سینمایی خود میپردازد و ما روایت او را مثل یک فیلم «تماشا» میکنیم یا میخوانیم.با توجه به اینکه زن در جامعة تاریخی بشری، جدا از دوران تفوق زن/مادر هماوره در یک موقعیت ستم دیده قرار داشته است و به ویژه در سرمایهداری این ستمدیدگی حادتر و پوشیدهتر شده است.این قرینهپردازی به معنی ستمدیدگی شهر با سیاست استیلاجویانه/مردورانه هم هست هرچند به همان نسبت برای اولینبار در جامعة سرمایهداری است که مبارزه علیه ستم بر زنان هم ژرفتر و آگاهانهتر پیشرفته است.این ستم در مسیر نابودی نیست، بلکه در مسیر تثبیت روایتی بهرهکشانه/مردورانه از زن است که مایة اغتشاش، بحران و تخریب شخصیت او میشود.و در حدود شهر/زن هم این قاعده حکمفرما بوده است.سرمایهداری شهرها را توسعه میدهد اما به شکل یک سلطة مخرب مردانه و روفتن این روایت عمومی چند سویه و همه جانبه از شهر، بخشی به تخریب جانب هستیِ طبیعی و میراث طبیعیِ شهر اختصاص دارد و به ویژه همة اینها بر زمینة یک چیز بدتر که محصول یک مدیریت ماقبل مدرن است هزاربار تشدید میشود. تخریب میراث طبیعی شهر همان بخشیست که میخواهم با مصداق لاهیجان دربارة آن سخن بگویم. در حقیقت مدرنیزاسیون مردسالارانه خاص ایران که آمیخته با سنتهای مدیریت پرهرج و مرج غیرتخصصی، مخرب، ماقبل مدرن، پدرسالارانه و استبدادی در سه دورة قاجار و پهلوی و زمان حاضر است، سبب صدمات جبران ناپذیری به هستیِ شهر و نیز وجود طبیعی/غریزیِ شهر به مثابة موجود زنده و حیات فردی و شخصیت آن شده است که گفتوگو از آن میتواند لااقل آگاهیبخش باشد.ما با چند لایه سخن روبهروییم.
1ـ گفتمان مدرنیزاسیون از بالا، استبدادی و سطحی و فاقد عقلانیت مدرن در مورد شهر لاهیجان که عقل تخصصی و عقل انتقادی در این مدیریت کمتر نقشی داشته است.
2ـ گفتمان هرجومرج مدیریتی خاص دورانهای انقلابها و تداوم آن و آمیختن با پیامدهای جنگ و سپس سازندگی تمرکزگرا و فاقد برنامة خردگرا و قطعیتطلب و نیز تداوم آن با تناقضات دوران دوم خرداد که گشایشهای نسبی سبب حضور بانههای مخرب، زمینخواران و افراد جاهل و غیرمتخصص و مدیریت بسیار ضعیف بر شهر به بهانة مدیریتِ دموکراتیک شده که چون واقعاً دموکراتیک نبوده، نیروهای ناتوان تازهای از راه رسیدند و به تخریب ادامه دادند. یک مدیریت واسطه خرد و شوراها شکل گرفت.
3ـ گفتمان مردسالارانه که درآمیخته با گفتمانهای سنتی، استبدادی و یا جبارانه عمل کرده و با پوشش مذهب به بحران شهر افزوده است و مداخلات نبردها/اقتدارگرای مقامهای مذهبی/سیاسی.
منظر گفتوگو نیز در اینجا حاویِ رویکردهای گوناگون است که بر محور جنسیت و قدرت تبیین خواهد شد:
1ـ منظر نمایش همچون بنیاد جامعة معاصر که جامعة نمایش است.
2ـ منظر روایت سینمایی.سینما، هنرمندان تکنولوژیک، و در اینجا کاملترین شکل نمایش در جامعة مدرن را تعریف میکند.
3ـ منظر زن ـ شهر/زن ـ شهرزاد/زن ـ طبیعت زن فرهنگ /زن تحلیل، زن/زهدان.
و زن /زمین با این فرض که هم شهر، هم راوی و داستانگو، هم سینما و هم زمین و هم طبیعت و هم فرهنگ از سرشت جنسیت زنانه برخوردارند. بدینترتیب من روایت سینمایی تخریب میراث طبیعیِ شهر لاهیجان را ماهراً یک چالش جنسیتی در نظام مردسالار و در ادامة ستم مردان بر زنان میدانم. مردانی که در دامان مادران، در آغوش معشوقان و همسران و در کنار دخترانشان میزیند و نیاموختهاند با دیدگاهی احترامآمیز، برابر و رشددهنده به جنس مقابل بنگرند و هریک به گونهای تحت سلطه میگیرند و پیر و فرسوده میسازند. و حتی در جوامع دموکراتیک معاصر ساختارهای بنیادین جامعه اعم از اقتصاد، سیاست و فرهنگ حامل تفوقطلبی و خصوصیت مردورانه است.و نیز شهرها فضاهایی بر اساس نیازهای مردان و نه انسان رها از منظر تبعیض جنسیتی ساخته میشوند.
بدینسان ما با چند بحران رویهم افتاده و با هم گردآمده روبهرو هستیم که بخشی از آنها از سرشت جامعة مدرن، بخشی از سرشت مدرنیزاسیون از بالا و عقبماندة ایرانی و بخشی از بحرانهای انقلابی فراهم آمده است و البته در کانون این بحرانها بحران «قدرت و جنسیت شهر» فعال است.
افراد سکولار نظم دینی را میتوانند تشدید کنندة این نقش قدرت ماقبل مدرن و این بحران بدانند و تناقضات آن را در تخریب شهرهای ایران به طور کلی و لاهیجان بالاخص محصول چنین وضعی بشمارند و در حالیکه فمنیستهای اسلامی معتقدند در تفسیر فمنیستی اسلام، جاهای حتی بسیار پیشروتر از دموکراسی غربی جهت دفاع از حیثیت انسان/زن در جامعة مردسالار وجود دارد که هنوز مورد توجه قرار نگرفته است و زنان جامعة ما با توسل به آن میتوانند در به دست آوردن حقوق خود مبارزه کنند و این واقعیت به معنی آن خواهد بود که رها کردن شهرهای ما از ستم مردانه با منظر احترامهای دینی به شهر، طبیعت، آب، درخت، زمین و غیره هنوز جای فراوانی برای پیشروی دارد.و نظام دینی اگر واقعاً دینی و حاویِ معرفت ژرف باشد میتوان براساس سنتهای دینی ایرانی، چه زرتشتی و چه اسلام شهر را از این ستم موحش نجات دهد و این پتانسیل همهجانبه است یعنی علیه فساد مدیریتی، علیه فساد طبقاتی، علیه جهالت در ادارة شهر، علیه زمینخواری، علیه امتیازجویی و تخریب شهر یه سود منافع سرمایهسالارانه و غیره میتوان آموزهها/اصل دینی را فعال کرد که این خود به معنیِ یک انقلاب فرهنگی/مدیریتی خواهد بود.
***
فعلاً بدون وارد شدن در مناقشة بین فمنیستهای رادیکال، لیبرال یا مارکسیست، فمنیستهای اسلامی، باید قبول کنیم بحرانهای موجود فراتر از این دعواست. یعنی ولو با پذیرش مدیریت مردانه در بسیاری از شهرهای مدرن جهان، ما با مشکلات ویژهای در اینجا سروکار داریم که هرگز در آن جوامع وجود نداشته و شعور و قانونمندی و حفاظت دموکراتیک شهرها ولو در نظامها/مردسالار و دموکراسیهای مردودانه انکارناپذیر است. هرچند فمنیستها، چالشهای موجود در اینگونه شهرها مدیریت مردان و شهرسازی و تاریخ مذکر شهر را مهمتر از هر چیز دانسته و همة مشکلات را ریشه در این تبعیض جنسیتی فهم میکنند و بر درک رابطة زن/شهر و جنسیت با قدرت تاکید میکنند.
***
حال اجازه دهید دربارة تکتک رویکردهای مورد اشاره با توجه به بحث تخریب هستیِ طبیعیِ شهر توضیح کوتاهی بدهم.از رودیتِ زن/شهر شروع میکنم:از آنجا که شهر در اینجا دربردارندة طبیعت شهری هم هست، زن/طبیعت یعنی گیاه/زن، درخت/زن، آب/زن و زمین/ زن در همان رودیتِ شهر/ زن و زن/شهرزاد میگنجد. ایدة بررسیِ جنسیت و قدرت البته میتواند به توهم فمنیست بودن نویسنده دامن زند.
حقیقت آن است که من فمنیست نیستم، نه از نوع مارکسیست، نه نومارکسیست آن و نه از نوع رادیکال آن. اما از آنجا که هیچ علاقهای هم به سرپوش نهادن، ممنوعیت، گریز از رویکردهای نو و نفیگرایی متعصبانه ندارم، و از قطعیتها و احکام حتمیِ نفی و قبول پدیدههای کهنه و نو بیزارم، همواره دارای کنجکاوی آزمایشگرانه ولو گاه شوخطبعانه و توأم با بازیگوشی در مورد تجربههای تازه هستم.و خیلی هم پژوهشها و محصولات علمی و ذهنیِ آدمی را تردیدناپذیر و یقینی و حتی جدی نمیدانم و همواره بیشتر برای من برداشتن مشتی کوچک آب از ااقیانوس دانایی مندرج درکُنهِ هستی را دارند.در نتیجه هم به خود و هم به دیگران اجازه نمیدهم بیمهار در حوزة پژوهش علمی خیالپردازی نمایند و پروبال دادن به خیال دربارة تبعیض جنسیتی هم برایم فارغ از این منظر نیست؛ آنرا مفید میدانم و فکر میکنم غذاهای غیرقابل هضم و ماندة یک تاریخ استفراغ شود و معده زمان برای هضم روابط برابر انسانی آمادگی یابد بهتر است تا سرپوش نهادن به واقعیت تبعیض یک جنس علیه جنسِ دیگر. هرچند در تلاش برای طرح و بحث و راههای عملیِ نفیِ این تبعیض بدیهیست انواع افراطها و رویکردهای بیمارگونه سربرآورد و انسان افراطی از آن سرِ بام بیفتد و علیه طبیعت بشری برخیزد و به بحرانهای تازه دامن زند.
من اعتقاد دارم مرد و زن در شهر سالم به طور برابر مکمل همدیگراند و اندیشة برتریِ یک جنس بر جنس دیگر در هر دو تاریخ مذکر گذشته و مونث احتمالاً آینده اندیشهای ستمخواهانه است و درک شهر و بحرانهای شهری هم باید در پی ایجاد این تعادل باشد و شهرف شهر مردانه یا شهر زنانه نباشد.
ضمناً معتقدم ماهراً پدیدهها دارای شهرت زنانه یا مردانه بودهاند.اگر احترام به انسان فراتر از منظر جنسیتی صحیح است، این احترام به معنیِ نفیِ هستیِ طبیعی جنسیتی انسان نیست.فعلاً که انسان به پذیرش واقعیت جنسیتی خود مجبور است و کرة زمین از همجنسگرایان تشکیل نشده است. هر زمان انسان طبیتاً به موجود غیرجنسی بدل شد و نقش جنسیِ زن و مرد در اثر تکامل طبیعی زایل گشت و عمل جنسی به رباتها و زاد و ولد به ماشین سپرده شد در آن صورت حتماً جامعة بشری با نگاه تازهای به انسان که دیگرنازن و نامرد است خواهد نگریست اما حقیقت آن است که امروز پدیدهها ازسرشت جنسیتی برخوردارند و تا امروز نقش زمین، طبیعت و شهر هر سه زنانه بوده است.و مناسبات قدرت در جامعة طبقاتی تا دوران معاصر مردانه و رابطة جنسیت و قدرت و در نتیجه شهر و قدرت هماکنون برای ما از اهمیت برخوردار است و درک تخریب و بحران هستیِ شهرها از این نظر به نظرم یاریدهنده است.
***
ارایة تعریفی ساده که برای همه قابل قبول باشد از مطالعات شهر/زن آسان نیست اما شاید قابل فهم باشد که آنرا در زمرة مطالعه روابط جنسیت و قدرت بدانیم.در نتیجه وقتی از تکنیکهای آگاهیبخش و آموزشی دربارة آگاهیمان درخصوص نقش مخرب مدیریت مستبد مردورانه در شهر حرف میزنیم، این پژوهشها مبدل به ابزارهای جدی توسعة هماهنگ شهر و آسیبشناسی شهر و ممانعت از تخریب بیشتر میشود.بدیهیست برای چنین تعریفی ما نیازمند بازخوانی رابطة مستحکم وضعیت شهر /زن و سیاست هستیم و باید بپذیریم با سبک و زبان متفاوتی در بررسی و مطالعات زنودانه شهر روبهرو خواهیم بود که با عادتهای آکادمیک شهرشناسیِ ما فرق دارد و با آن میستیزد.زیرا رشتههای سنتیِ شهرشناسی قادر به ساختشکنیِ مفروضات مردورانه و نفی عینیتگرایی فرضی و وهمی مردسالارانة آکادمیک نیست.
از سوی دیگر بررسیِ پدیدارشناسی آگاهیِ فمنیستی از شهر نتایج جالبی به بار میآورد.
آگاهیِ فمنیستیِ زنان، آگاهی از قربانی شدن به دست مردان است. ساندرالی بارتکی در کتاب Femininity and Pomination مقالهای دارد به نام Toward a Phonomenolooy of Feminist Con Scious ness در اینجا گفته میشود زنان برای درک خود به عنوان نیروی قربانی باید از موجودیت یک نیروی غیر و قربانیکنندة بیرون از خود آگاه شوند. نیرویی که کردارِ فاقدِ انصاف و عدل علیهِ زنان دارد. شهر/زن موجود زندهایست که یک سیستم مدیریت ظالمانة مردانه، بدون مسئولیت، اقتدارگرا، سودطلب که صرفاً به بهرهکشیِ مردانه از شهر علاقهمند است حیات او را در خطر قرار میدهد، زیبایی او را به سود لذت خود تخریب میکند، و اجازة آگاهی و دفاع از خود و کسبِ ازادیاش را از سلطه و استیلا و حکمروایی مخرب نمیدهد.در خطر قرارگرفتنِ هستی و سرشتِ زنانة شهر، یعنی در خطر گرفتنِ منظر، چشمانداز به نمایش زیبایی، طبیعت، درخت، گیاه و آب و رنگ و بویِ زایشگر شهر به سودِ کالایی شدنِ هرچیز برای کسب سودِ آنی.وقتی این مشخصه با هرج و مرج و جهالت و کوردلی و استبدادی عقب مانده و اقتدارجویی و رانتخواریِ ابلهانه میآمیزد، مشتی نیروهای بی سر و پا شهر را مبدل به فاحشهای میکنند که برای لذت آنی و بهرییِ خود همة هستی آنرا مورد تجاوز قرار میدهند.
به قول نویسندة «سلطه و زنانگی» که ترجمة بخشی از آن توسط «نجفی» به فارسی منتشر شده است، آگاهی از قربانی شدن یک آگاهیِ دوسویه است. خود را چون یک قربانی به نظر آوردن فهم این نکته است که تا به حال متحملِ آسیب شدهام و در بدترین حالت زیستهام و بدترین حالت در بهترین حالت وجودیام کاستی گرفته است.مثله شدهام.اما همزمان آگاهیِ فمنیستی آگاهی مسرور کنندهای از قدرت خود است. از امکان بیسابقة رشد فردی و رهایی انرژی که مدتها سرکوب شده است. پس آگاهیِ فمنیستی از شهر و تخریب آن و روایت این وضعیتِ تراژیک، همزمان هم آگاهی از ضعف و هم آگاهی از قدرت است برابرِ قدرت، قدرت مردانه و قدرت سیاسیِ مردورانه. و روایت چون عملی در تقابل با مرگ.
این آگاهی میتواند از شهر یک راوی بسازد.نماد همیشگیِ راوی/زن که درگیر قدرت مردانه است، شهرزاد است.شهرزاد نه تنها زنی که در شهر زاده شده بلکه شهر را زاده است.
با این نگاه روایت ما از ویرانیِ میراث طبیعیِ شهر جذابتر میشود. زیرا به قول فوکو، روایت یعنی مقابله با مرگ.شهرزاد/راوی، نماد کامل این به تعویق انداختن مرگ و نابودی، به وسیلة روایتگریست.مقابلهای که با نمایش و به زبان آوردن و فاش کنندگی داستان تحقق مییابد و نمیگذارد خاطره یکسره محو شود.
رکن دیگر بحث نمایش است. بیرون افتادگی و به تماشا نهاده شدن شهر. از چند جهت بحث نمایش برای درک منظرِ این بحث مهم است.نخست، خواندن و قرائت شهر است با منظری تأویلی و یا سپس با رویکردی شالودهشکن.هردوی این نحوة قرائت از خصلتی لیبرالی و مضمون آن حاویِ یک کنجکاویِ زنواره است.هم فاش کردن، هم حالهای قطعیتستیز و رنگ به رنگ شدن و هم تلاش برای دریدنِ نقاب، خصایصیست که زنان طیِ تاریخ استیلای مردان کسب کردهاند. و این وجه با وجهِ نمایشگری که باز خصوصیت زنورانهایست ربط دارد.
از سوی دیگر روایت سینمایی خود، سرشتی نمایشی دارد و خود سینما، یک زن/هنر است.جنبة مهمتر از این باید گفت اساساً جامعة سرمایهداری جامعة نمایش است و من در اینجا کاملاً در حال اشاره به بحثِ گیدوبور هستم: «تمام زندگیِ جوامعی که در آنها مناسبات مدرن تولید حاکم است به صورت انباشت بیکرانی از نمایشها تجلی مییابد.هرآنچه مستقیماً زیسته میشد، در هیئت بازنمودی دور شده است».
به یادآوریم که مارکس در آغاز کاپیتال نوشته بود تمام زندگی جوامعی که در آنها مناسبات مدرنِ تولید حاکم است به صورت انباشت بیکرانی از کالاها تجلی مییابد.اتفاقاً اکنون بیش از هرزمان جهان انباشته از تصویر/کالا و نمایش فیلمیک است.کذب و مجاز همواره بر هر نمایش/کالا در جامعة مدرن و سرمایهداریِ معاصر سایه افکنده و روایت سینمایی یک روایت ساختگی و دروغ از آن چیزیست که زیسته میشود. با اینهمه حقیقت آن است که نوعی سینما و روایت غیرخطی و غیرداستانی وجود دارد که به نام سینمای مستند تصویری از قطعهای از زندگی و برههای از آن ارایه میدهد. در اینجا نمایش چیزی جز معنا و راستای تمامیِ کردار یک شکلبندیِ اقتصادی ـ اجتماعی و برنامة زمانیاش نیست.یعنی برهة تاریخیایکه حاوی ماست.از این نظر نمایش شهر در یک روایت سینمایی میتواند، با نمایش کذب و وارونه فاصله بگیرد و به حیات زیسته شدة شهر و جزییات تضرد آن تقرب جوید.
چرا تخریب؟ـ5
ختمِ تعزیه
پیمان عیسیزاده
همة آدمها میتوانند به نوعی منکر خصایص به اصطلاح دور از شأنی باشند که اتفاقن در عرصة عمومی به آن مشهورند. مدیران، تصمیمگیران و دستاندرکاران مدیریت شهری لاهیجان هم لابد بری از این تضاد آشکار و آزاردهنده نخواهند بود. در این چند خط، بی هیچ ادعایی، میکوشم دگرگونیِ میمونی که در این چند سال در پارهای از برداشتهای عمومی دربارة شهر و مدیریت شهری در ذهن شهروندان لاهیجی اتفاق افتاده را به تصویر کشم. بکگراند این تصویر، نمونههای مستندی از مواجهة مدیریتشهری با موانع گوناگون زندگی شهری است. این تصویرسازی هم آشکار است از دریچة ذهن و نقابی که به عنوان یکنفر انسان بر چهره دارم پرداخته میشود. انکار هم نمیکنم؛ معتقدم بیواسطهگی در ثبت ذهنیِ وقایع و پرداخت آن در قالب اندیشه ممکن نیست. همة ما در چهارچوبهای خودخواسته یا تحمیلی با پدیدههای جهان مواجهایم و کنشهایمان نیز در همین چهارچوب سیال است. خاستگاه بحث نیز در واقع در بطن همین مفهوم مستتر است: آنجایی که سیالیت بستگیِ تام با دو مفهوم «مکان» و «زمان» دارد. حال اینکه مدیریت شهری در عین سیالیت، بیبهره و ناتوان از درک روحِ زمان است. و راز گسست بین تک ـ تک شهروندان و مدیریت شهری همین بیرون ماندهگی از زمان است. زمان میگذرد و سیلِ شهروندان درگیرِ با زندگی را به پیش میراند. حال مدیریت شهری را تصور کنید که جایی بیرون از زمان دستاندرکار مدیریت موج ـ موجِ این سیل باشد؛ آنی دیالوگ از نرمترین آواها به فریادهای دلخراش و سپس بیفایده تبدیل خواهد شد.
میکوشم در پسِ این تصویرسازی و نمایشِ آن احتمالاً پسماندهگی و تفکر بیرون از زمانی که معتقدم شهرم با آن دست به گریبان است آشکار شود. تفکری که برای شهر فکر میکند، برای آن هویت میسازد، با هدم نمادها خاطرهها را محو میکند و با دستاندازی بر کالبد و روح شهر، شهروندان را درگیر دلهرههایی میکند که به غلط عوارض زندگی مدرن یا صنعتی یا تکنولوژیکال شمرده میشود. در این گفتوگویی که با خویش دارم نیز خواهم کوشید از عُمده کردن تضاد «شهری» ـ «روستایی» نه به دلیل عوارض و واکنشهای سلبیِ احتمالیِ کاملاً عادی شده، که به دلیل ناکارآمدی برجستهسازیِ این تضاد عمده و تاریخی، که در عین حال فرصتهای بسیاری را برای تحولات مثبت اجتماعی بر باد داده است، برای توضیح و تفسیرِ کیفیت دگرگونی برداشتها و ذهنیت شهروندان بپرهیزم.
مبنای تحلیل هم رجوع چندباره به تاریخ نوسازیِ لاهیجان و گذر شتابزده از فراسوی دهههاست. دهههایی که امروز را هم در بر میگیرد و لزومن تابع بُعد و فضای زمان نیست.
*
با برداشتهایی که به شکلی کاملاً شخصی از تاریخ یک صد و دو سالة مدیریت شهری لاهیجان دارم (از تاسیس انجمن ولایتی که بعدها با این توجیه که گیلان ولایت است نه ایالت منحل شد، انجمن بلدیه و عدلیه) به نظرم این مقوله در کلیات تفاوتی با سرشت سیستم حاکمه در همة نقاط کشور ندارد. برای مثال نمونههای جالبی که روزی تصور میشد ویژة این شهر است، نظیر فساد در نخستین دورة انتخابات شورای ملی که دهههای متوالی از آن به عنوان سالمترین دورة انتخابات و نوستالوژی بخشی از نیروهای سیاسی مدافع پارلمانتاریسم ایرانی شمرده میشد، بعدها نمونههایی در شهرهای دیگر، مثلاً تبریز با یادداشتهای میرزا فضلعلیآقا تبریزی، هم یافت. یادآوریِ این همپوشانی شاید فقط برای کسانی باشد که معتقد به تحلیلهای منطقهای و به اصطلاح خُرد بومی نیستند.
نمونههای گویایی از برهههای گوناگون تاریخ معاصر موجود است. متنهایِ مستندی که خود به تنهایی و بدون قرارگرفتن در کنار سایر مستندات هم میتواند حاملِ پسماندهگی و به نوعی پرت بودنِ جریان مدیریت شهری باشد. جالب است در دورة تاسیس انقلاب مشروطه در شهر لاهیجان، بنا به سرشت انقلاب و ویژهگیهای دوران تاسیس، حضورِ شخصیتی چون دکتر ابوالقاسم فربد که اقدامات بعدیاش بهنگامیِ تحلیلها و عملکردش را اثبات میکند، با تعریف و پیادهسازیِ نسبی امری سیاسی به وسیلة تهییج عرصة عمومی برای تحول، مابهازاء شرمآوری از سیاسیبازی فئودالها، اشراف و همپیمانانِ تاریخیشان در انجمن ولایتی، انجمن بلدیه و عدلیه داشت. با حذفِ دکتر فربُد، به عنوان نُماد بهنگامی و درزمانیِ مدیریت شهری (آیا تنها انقلابیون نماد درزمانی و بهنگامی هستند؟!)، زمان برای کارگردانان جدید متوقف میشود؛ شکل خاصی از ادبیات حکومتی که مملو از آگراندیسمان و عادی و «طبق روال» جلوه دادن همه چیز است ظاهر میشود. در سطور آینده توقف زمان را به راحتی حس خواهیم کرد. نود و هشت سال پیش و در چهارمین سال از تاسیس برخی نهادهای مدرن اجتماعی در لاهیجان، در یکی از شمارههای نشریة «خیرالکلام» متنی دربارة اوضاع عمومی شهر و مدرسة آن میخوانیم. در این متن کذب، سیاسیبازی و نشانههایی از بیاهمیتی نسبت به درک روح زمان به چشم میخورد: «از لاهيجان مينويسند كه در بدو افتتاح قرائتخانة آنجا حكومت و جمعي دفتر اعانه را امضاء و تقريباً هفده تومان اعانه داده شد. در ماه اول بعضي دادند و در ماه دوم هيچ ندادند. اساسيه قرائتخانه را صاحب منزل در عوض مالالاجاره خود برداشت و تعزيه ختم شد. از معارف پروري آقايان لاهيجان خيلي ممنون و متشكريم.
تشكرنامه از بعضي اهالي لاهيجان در حُسن كردار و رفتار جناب معاضدالوزاره كارگذار لاهيجان به اداره روزنامه رسيده است گمان ما هم اين است كه اين جوان دانشمند در ماموريت خود حُسن سلوك و رفتار قانوني را متروك نخواهد داشت و ملت مظلوم لاهيجان را از زير فشار اتباع خارجه خصوصاً لاسقاريديسها آسوده خواهد نمود. مدرسه لاهيجان كه اولين مدرسه گيلان است به واسطه نبودن آقاي انتصارالسلطان و منتصرالملك قدري اركان او را ضعف عارض شده بود. به موجب مكتوبي كه از جناب معينالاسلام رسيده است به ورود حكومت و منتصرالملك باز حالت متانت آن مدرسه به حالت سابقه آمد.» (خیرالکلام ـ 3 آبان 1289) گیلان در آتش برخاسته از استبداد داخلی، استثمار روس و تعرضاتی که به میرزا و یارانش میشد سوخت. تیمورتاش سربرآورد و آتش جدیدی برافروخت. بیست سال و یک ماه و بیست و شش روزِ بعد متن دیگری در رابطه با همین مدرسه در روزنامة اطلاعات به چاپ رسیده است: «راپرت لاهیجان. از لاهیجان اطلاع میدهند که مرحوم منتصرالملک تقریباً چهارده سالِ قبل مبلغ یکهزار و چند صد تومان بنای عمارتی را شخصاً پرداخت نموده و به نام مدرسة حقیقت احداث و آنرا وقف نمود ولی چون عمرش وفا نکرد بنا به حالت ناتمامی از قبیل درب و پنجره و سفیدکاری باقی مانده و از آن وقت تا کنون در صدد تعمیر بنای مزبور برنیامده بودند و چون بنا به تصرف دولت درآمده است اخیراً رییس معارف گیلان دستور اصلاح آنرا دادهاند.» (اطلاعات ـ 29 آذر 1309) کسانی که در دهة چهل، یعنی سی سال پس از آن تاریخ، در مدرسة حقیقت تحصیل کردهاند هم از نواقص ساختمانِ مدرسه خاطراتی دارند. در همین دهه چند تن از شهروندان لاهیجی که از قضا در همین مدرسه تحصیل کردهاند، به عنوان نخبگان هنر و سیاست از کارگزارانِ برجستة کشور میشوند. برخی در تدوین طرحهای جامع و برخی در جریان مهمترین تحولات اقتصادی یا اجتماعی نقش مییابند.
در فراز چند دهة پُرآشوب به سالهای اخیر میرسیم. دههها میگذرد اما گویی زمان متوقف است: «درخصوص تاثیر تلهکابین در اقتصاد شهر همین بس که براساس آمارهای رسمی در عید سال 86 دومیلیون گردشگر از شهر لاهیجان بازدید کردند. فکر میکنم که اگر از بازاریان لاهیجان در خصوص تاثیر تلهکابین بر اقتصاد لاهیجان بپرسید همه به شما خواهند گفت که احداث تلهکابین تحول شگرفی در لاهیجان ایجاد کرد.» (حاج حسینعلی خدایگانی، عضو سه دورة شورای شهر لاهیجان و رییس شورای اسلامی استان گیلان ـ ماهنامة شهرسبز ـ شمارة 5) باری زمان باز هم متوقف است. چون اگر مدیریت درست و برنامهریزی منسجمی درکار باشد، با توجه به کذب مطلق بودن آمار دو میلیون گردشگرِ بازدید کننده از لاهیجان (به تحقیق میگویم)، دههها باید بگذرد تا تازه به شرط راکد بودن همة متغیرهای همتراز، شاید درستی حرفهای مزبور که تحلیل یکی از متنفذترین و مهمترین برنامهریزان مدیریت شهری لاهیجان است درست از کار درآید. بازگشتی صد ساله یکدستیِ تحلیلها را آشکار میسازد: «توضيحات خواسته بوديد كه اعضاي انجمن چه كاري براي ملت كردهاند؟ امناي انجمن ولايتي در بدو جلوس اول اقدامي كه براي بيداري ملت و رسانيدن نوباوگان وطن به شاهراه علم و ترقي و تربيت كرده، همانا تأمين يك باب مدرسه عالي به وضع جديد است كه آن مدير محترم به دفعات عديده براي امتحان اطفال به لاهيجان تشريف آورده ترقيات و ترفعات محيرالعقول شاگردان را در قليل مدت مشاهده و معاينه فرمودهايد. اميدواريم تا مدت چهار ـ پنج سال در ميان شاگردان لااقل بيست نفر عالم به زبان فرانسه و فن جغرافيا و هندسه و ساير علوم ادبيه و اخلاقيه و بالجمله تا يك درجه فارغالتحصيل از مدرسه مباركة حقيقت بيرون آمده و بعد ارتحال ما به دارباقي در تاريخ عالم نام ما را به نيكي و معارفخواهي ثبت و ضبط نموده به نوع و وطن مقدس خود از روي علم و دانايي خدمت كنند و از شجره علم ثمرة نافعه بردارند.» (خیرالکلام ـ 25 آذر 1289) باز میخوانیم: «... آقایان بیایید تا دیر نشده کاری بکنیم، همه باهم. آخر یک دست که صدا ندارد. هر چهقدر هم که قوی باشد، نهایتاً بازدارنده است نه سازنده. اما به عنوان امین و معتمد مردم در شورای شهر هرچند تنها بر مواضع خود ایستادهام و معتقدم که قرارداد جزیره، ترکمانچای لاهیجان است و ماجرای مجتمع تجاری نوعی تبانیِ برجا مانده از گذشته.» (مهدی شمس ـ عضو و سخنگوی شورای شهر لاهیجان ـ صدای لاهیج ـ 23 اردیبهشت 1387ـ شمارة 152) و بازهم صد سالِ پیش: «... ميگويند جناب ملاباشي خانه خود را به نحوي اشراف نموده كه يك دستگاه عمارت محمدرضا و حاجيگل از بابت مُشرف بودن آن خانه ضايع شده و هر قدر تظلم ميكنند كسي به عرض ايشان نميرسد.» (خیرالکلام ـ 27 آذر 1289)
باید بپذیریم سوای ادبیت متن و دگرگونیهای لابدی نظیرِ گسترشِ دایرة واژگانی، عادتهای زبانی، تغییر در شکل ثبت اسامی و چیزهایی در این سطح همهچیز، از ج