دوزخ لاهیجان
دوزخِ لاهیجان
آبی در آتشی یا صحرایی در گلستانی
پیمان عیسیزاده
مستبدان عصر جدید در برابر دموکراسی سر خم می کنند و در برابر سرمایه داری زانو می زنند. فوکویاما
(بازهم با شتاب مینویسم:) خبرگزاریِ آسوشیتدپرس در پانزدهم آگوست خبر عجیبی مخابره کرد؛ در گورستانِ باستانی تازه کشف شده در گوبرو (یعنی «بیابانی درون یک بیابان»)ی نیجر در مرکز آفریقا، بقایای پنج هزارسالة اسکلت زنی که دو کودک خود را در آغوش گرفته است به دست آمد. مسالة اصلی این است که «گردههای بازمانده نشان میدهند که این زن و دو کودک روی بستری از گُل آرمیدهاند»؛ یعنی جایی که امروز خشکترین بیابان جهان شناخته میشود آن روزها منطقهای سرسبز بوده است. (نقل از شماره 63 شهروند امروز) در فراگشتیِ ملی اما، با اینکه چشمانداز بیبازگشتی از طبیعت و روشنای گذرایی از تاریخ فراروی ما شهروندان لاهیجیست، به قهقرا میرویم؛ تراژدیِ گمشدن در اینچشمانداز بیبازگشت و روشنایِ مفاهیم هم به نظرم، بیشتر ویژة ساختار توتالیتر و بستة جامعة ماست. ما همه از کارگزاران رسمیِ حکومت تا یکایک شهروندانِ مستقل، در دایرة کوچکی از آرزوهای حقیر و خواستهای پلید سرگردانیم و در این سرگردانی به هم میخندیم. جمعی آن سو، بری از ابتداییترین ویژگیهای کارگزاری و جمعی اینسو، ناآشنا با بدیهیترین حقوق یا تکالیف شهروندی. و در این میان شهریست که هر روز بیشتر به دوزخ میماند: آبی در آتشی یا صحرایی در گلستانی.آیا جهان دستاندرکار واروسازیهای خویش است و ما همه به مثابة چرخهای گردانندة یک دستگاه کَر و کور و پُرنخوت، بازیگر یک بازیِ هیچ اندر پی هیچایم؟
§
پرسش این است: ایدهها و آرمانهای شهردار یک شهر کوچک چه گونه میتواند زندگی یکایک شهروندان را تحت تاثیر قرار دهد.
لاهیجانِ امروز یک شهر متوسط کوچک است و با جمعیتی نزدیک به هشتادهزار نفر در پس چند قرن بالا و پایینِ روزگار به حیات شهری خود ادامه میدهد. این شهر در طی دوران صفویه به عنوان مادرشهر در کلِ سرزمین گیلانفرهنگی مطرح بود اما در اواخر صفویه، رفته ـ رفته مرکزیتش به واسطة سرکشیِ خان احمد خان و ارادة شاه عباس و سپس مواجهة جدیترِ ایران با دنیای جدید و افزایش زمینههای مبادلات تجاری با روسیه و غرب و همچنین به تبع آن اهمیتیافتن وجود یک شهر مرکزی به عنوان انبار، موزع یا واسطة بندرانزلی و پایتخت (قزوین / تهران) از بین رفت. در این دوران بر سر راه مبادلات واقع شدن، شرطِ توسعة شهرها بود و این رشت بود که در شاهراهِ تجاری غرب به تهران واقع شده بود. بعدتر و در جریان ناامنیهای اواخر دوران صفویه و کل دوران زندیه و اوایل قاجاریه بخش بزرگی از ساختار شهریِ لاهیجان متلاشی شد. برخی از مستشرقین در سفرنامههای خود به اضمحلال شهر لاهیجان و پراکندگی جمعیت آن در این دوران اشاره کردهاند. بعدها در دوران اقتدار فتحعلیشاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه قاجار بخشی از آن ساختار از بین رفته با تلاشهای خاندان امیندیوان، که به نسبت از ملاکین آگاه، مترقی و دنیادیده به شمار میرفتند؛ احیا شد. گردنکشیهای محمدعلیخان امین دیوان که ناشی از تعمیق آگاهی، گسترش روابط جدید، رونق تجارت و خلاصه انباشت سرمایه و رونق بازار تحت نفوذش بود، نوید یک شهر پویا و زنده را میداد. راهها، کاروانسراها، حمامها، بازار، زورخانهها، پلها و مساجد شهر بازسازی و با حضور تجار اروپایی ابریشم تحولی در شهر ایجاد شد. آنگاه مشروطه دررسید و نخستین نهادهای پاسخگو سربرافراشت. اسناد موجود نشان میدهد تنها چند ماه پس از تاسیس انجمن ولایتی و انجمن بلدیة شهر، منتخبین حاضر در این نهادها مجبور به پاسخگویی به پرسشها و شبهات مردم در جرایدِ وقت بودهاند. نابسامانیهای پس از مشروطة دوم تا آغاز جنبش جنگل و سپس استقرار جمهوری شوروی گیلان تا برآمدن رضاخان آنچنان گسترده بود که امکان طرح مباحثی چون توسعة شهر وجود نداشته باشد. با همة اینها دکتر حشمت، پیش از انقلاب سرخ حفر حشمترود و ساماندهیِ راههای برون شهری را با موفقیت تجربه کرد و تاریخ از احسانالله خان جز تسویه حساب ایدئولوژیک در دوران کوتاه حکومتش در لاهیجان چیزی ثبت نکرد. نوسازیِ لاهیجان، به معنای مدرن / شبهمدرن اما از دوران رضا خان آغاز شد. شبکة راههای درونشهری با احداث خیابان بازار (شهیدکریمی) و خیابان شرقی ـ غربیِ سراجار تا استخر تحول و نمود جدیدی به حیات شهری لاهیجان داد. مراکز جدید شهری، مانند باغ ملی و سینما برای تفریح احداث شد و با ورود اتومبیل دیگر همهچیز شتابی فزاینده گرفت. توسعة مدارس و افزایش مسافرتهای خارجیِ شهروندان و انجام تحصیلات در غرب به همراه حضور تنی چند از فرزندان ملاکین عمده شهر در دستگاه قدرت مرکزی در کنارِ رونق چای و ابریشم و برنج امکان توسعة شهری را فراهم ساخت. لاهیجان، به یک تعبیر، نونوار شد.
دهة بیست دهة توسعة سیاسیست! دهة ولچرخیهای کودکان لاهیجی در دفاتر حزب توده، حزب دموکرات، حزب جنگل و ... جبهة ملی. در طول این دهه چهرة شهر لاهیجان، ساختار طبقاتی جامعة شهری و نیروهای متنفذ شهری آرام ـ آرام تغییر مییابد و با شکست جبهة ملی در اوایل دهة سی نوعی توسعة آمرانه و غیردموکراتیک با کمک بروکراتها و متنفذین وابسته شکل میگیرد. کوچهها و خیابانهای جدید، ساختمانهای بزرگ و دو طبقه (!) و نوعی مدیرت وابسته که بیشتر دلبستة توسعة روابط خود و نه توسعة شهر است قوام مییابد. کودکان دیروز بروکراتهای نوگرای این دههاند؛ همه متجدد و فرمانبردار؛ دلبستة نظم نو. کدخدامنشی میراث شهر سنتیست، قانونی درکار نیست! فرماندار به منزلة بالاترین مقام شهر هنوز چشم انتظار یاری بقایای فئودالیسم است و ملاکین وابسته به حکومت تعیین کنندة شهردار و انجمن شهر و روسای ادارههای مهم. پیشکار قوام بر همهچیز چنگ انداخته و آن چهرههای ثابت مدیریت شهری به مدد ادراک پیش پا افتاده و به شدت مرتجعانهای که از ناسیونالیسم، توسعه و پیشرفت دارند، چیزی حدود دو دهه به آرزو و بهانة نوسازی همه چیز را تخریب میکنند و یکتنه و در دایرة بستهای از روابط خویشاوندی یا دستبالا طبقاتی برای شهر تصمیم میگیرند. نظام محلهای لاهیجان که محصول یک جور خودآگاهیِ تاریخی بود، یکپارچه دستخوش تعرض بنیادی قرار میگیرد و منزلت معماری بومی از میان میرود.
اواخر دهة چهل و در دوران اقتدار پهلویِ دوم اوضاع اندکی تغییر میباید. قوانین مدیریت شهری که دههها پیش تهیه و مصوب شده بود رفته ـ رفته اجرایی میشود. در پس افزایش مهاجرت و به هم خوردن تناسب در ساختار طبقاتیِ جامعة شهری و نظام محلهای لاهیجان، توسعة شهر لابد میشود. واقعیت این است در اوایل دهة پنجاه دیگر امکان ادامة حیاتشهری بدون توسعة کالبدی ممکن نیست. محلههای جدید و مراکز خدماتی جدید ظهور مییابد. و دیگر این «لاهیجان نو» است. شهری که ناگهان و در طی فقط چند سال جمعیتاش دو برابر میشود و این جمعیت مهاجر، به واسطة نوعی احساسات انباشت شدة تاریخی یکجور حس آنومیک (تهاجمی) دارد. باری! شهر نمود فئودالها، ملاکین و بورژوازی تجاری وابسته به دستگاه ظلمه محسوب میشود و در ادبیت و ذهنیت یک انقلابِ هیجانی، تلاشی چارچوب زندگیِ شهری، با تمام نمودهایش در ابزار و وجوه انتقادی، یک ارزش است. ارزشی که با تحولات دهة دوم انقلاب و رشد اقتصادیِ طبقة متوسط به یکباره از معنا میافتد. در اواسط این دهه قانون شهرداریها اهمیت مییابد و شهرداری به مثابة یکی از مهمترین نهادهای ثبیتکنندة نظم نوین جانی تازه میگیرد و با تهیة طرح جامع و تفصیلی دیگر قانون تعیین کننده است. ظهور شورای شهر مسایل جدیدی در حوزة مدیریت شهری میآفریند. اینک اما از دیدگاه قانونگرایان و فارغ از کارایی یا ناکارآمدیِ طرحِ جامع لاهیجان، مدیریت در شهرداری بر پایة میزان وفاداری به طرح جامع و تفصیلی سنجش میشود حال اینکه رواج ضد قانونهایی چون نادیده گرفتن افزایش سطح اشغال، فروشِ تراکم، پارکینگ، درب و حتا راهپله، تغییر کاربریهای بیمطالعه و همیاریِ شهرداری با ساکنین بافت قدیم برای محو و تخریب منزلت معماری بومی لاهیجان، چیزی از طرح جامع و تفصیلی باقی نگذاشته است که جمعی لجبازانه سنگ آن را به سینه میزنند. بدههی چند میلیاردی و بازخوانی آمارهای رسمی هم، احتمالاً، بیاثری وفاداری به مضامین طرح تفصیلی را روشن میسازد: سرانة گردشگری کمتر از 77/0 متر مربع، سرانة ورزشی کمتر از 94/1 متر مربع (علیرغم کمکهای نمایندة پرتلاش وقت شهرستان!) و سرانة پارک کمتر از 22/0 متر مربع است ... و این تازه آمار رسمیست. نه! طرح دیگری باید ریخت.
§
تلاشهای بیش از یک سدهای جنبش اجتماعیِ ترقیطلب ایرانی در زمینة تلاشیِ تمرکز سیاسی، اقتصادی و فرهنگی هر روز با موانع جدیدی روبهرو میشود با اینهمه اصراری نیست؛ این چند خط نبشته آمد به امید تجدیدنظر دستگاه شهرداری در سختگیریهای اخیر برای صنعت نیمهجانِ ساختمان. چه باک! چه باک حتا اگر اهلِ بخیه صاحب این قلم را مدافع چند بسازبفروش بدبخت و نیمهجان بدانند! به فریاد میگویم: در غیاب اقتصاد مردمگرا بر بنیاد دموکراتیسم، دعا بر جانِ این چند نفر، به امیدِ رونق سفرة شام انبوه زحمتکشان شهر و ده فرض است. و این فرض ما را نیز فرض است! (ادامه دارد) ¡

